می خواهم تا بنویسم ،شاید نوشتن را دوباره بیاموزم

من ،تو و حرف هایی نگفته که گاه بغضی می شوند در میان گلویم. از همان هایی که آنقدر بزرگ می شوند تا خفه ات می کنند. خیلی وقت ها می شود که در میان تنهایی هایم با خودم حرف میزنم و حرف میزنم و دست آخر باز هم من می مانم و همه ی حرف های نگفته ام ،حتی به خودم! مدت ها می شود که چیزی روی کاغذ های بی جان ننوشتم ام تا درد هایم را زنده کنند! تازه شده ام مثل تمام آدم های دیگر ،همان هایی که فقط روی دیوار دلشان می نویسند و دست آخر خودشان هستند و دیواری پر از حرف های گیر کرده میان دلشان. همان هایی که فقط بغض می کنند و بغض هایشان را قورت می دهند. همان هایی که بغض می کنند و گاه بغض هایشان به سکوت اشک هایشان ختم می شود و از دیوار نگاهشان آرام غلط می زنند و تازه اگر خوش شانس باشند روی زمین گم می شوند.

حالا من،تو و حرف هایی نگفته که گاه بغضی می شوند به بزرگی دنیا و من که می خواهم بنویسم ،منی که نوشتن را فراموش کرده ام! آری می خواهم بنویسم ،شاید نوشتن را دوباره بیاموزم

 

دیدگاهتان را بنویسید

*