روزهای تکراری

بیرحمانه میگذرند و تکرار می شوند ،روزهایی که مرا در تو گم کرده اند و تورا در پس دیوار فاصله ها از من دورتر میکنند و من تنها به گذشتنشان خیره مانده ام! آرام آرام و آنقدر سریع که گویی به گذشتنشان عادت کرده ام. دل گیرم از لحظه هایی که روزهایش را میان انتظارها و روزمره گی هایم گم شده ام و شبهایش را ،تنها ،خیره به سقف اتاق با رویاها و آرزوهایی دور تر از تصور واقعیت ،به انتظار پلکی که بسته شود سر میکنم. و کاش همین باشد. بگذار بگذریم از درد هایی که تمامی ندارند ،بگذریم از خوابهایی که آنقدر شکننده اند که تا صبح ده ها بار از پلک های من عقب میکشند! آری بگذار بگذریم از تمامشان وکاش همین باشد ،همین! برای من درد است نبودن تو ،و بیشتر از آن ندیدن من! درد است اینکه برای تو ،من از همه غریبه تر باشم ،حتی آنقدر غریبه که… نگو برای من ،و نگو به خاطر من که میدانم اگر خاطرم اندکی عزیز بود ،تنها اندکی برای من تلاش میکردی.بگذار بگذریم ،بگذریم از تمام آرزوهای من و تمام حسرت های من ،بگذریم از تمام شکستن ها و تلخی های من و تو همان باش که خودت میخواهی بی آنکه یکبار را برای من کسی باشی که من میخواهم! ،آری آخر این مسیر نقطه ای روشن است که مرا به آسمان میبرد ،جایی که تو مرا میخواهی ومن نیستم…
میدانم روزی آسوده و به دور از تمام اینها همیشه را خواهم خوابید و تا ابد تو را مرور میکنم…

   “مصطفی دربان حسینی -” MDH

 

دیدگاهتان را بنویسید

*