دلم گرفته است

دلم گرفته است به قدر اندیشه ی تمام آدم ها، خسته ، خسته و خسته! نمیدانم کجای مسیر دوباره تو را خواهم دید. نمیدانم وقتی دوباره تو را خواهم دید چگونه خواهم بود ،و با چه حسی.تنها میدام که حالا حسی به تلخی درد و به سردی زمستان مرا پر کرده است. گاهی که می اندیشم تو را میبینم مسبب همه چیز ،دلیل همه ی جدایی ها، دلیل تمام نشدن ها. بیشتر که می اندیشم میبنم چقدر خود خواهم! تو حق داری برای همه چیز ، برای زندگی خودت. شاید تو هم برای خودت دلبل داری ،درست مثل من که تو را میخواهم. نمیدانم ،نمیدانم از چه باید بگوم! تنها میدانم که تنهایم ،تنها ،آن هم در پاییزی ترین روزهای خودم ،میان رگبار های همیشگی ،با دست هایی سرد که…..

   “مصطفی دربان حسینی – ” MDH

دیدگاهتان را بنویسید

*